تبليغاتX
دریبل خوردن از قلم

دریبل خوردن از قلم
روزنامه نگاری.سیاست و یک سری چیزهای دیگر

هنوز يادمان نرفته است. روزهاي داغ تير 78 كه بر اثر وقايع كوي دانشگاه داغ تر شده بود. آن روزها كه برادر مسعود سوار بر موتور و چفيه بر گردن از منزلش به دفتر نشريه يالثارات مي رفت و آنجا همراه با تعدادي از هم مسلكان خود راهي كوي دانشگاه مي شد كه آن روزها از تب در حال سوختن بود. برادر مسعود البته سابقه ديريني در تقابل با دوم خردادي ها داشت. بچه قرتي هايي كه در نظر برادر مسعود و دوستانش از زير بوته دوم خرداد سر برآورده اند و توسط آمريكا حمايت مي شدند و البته قصدشان زير سوال بردن آرمانهاي انقلاب و جانفشاني هاي 8 سال دفاع مقدس بود. برادر مسعود بارها و بارها در نشريه مطبوع خود اصلاح طلبان دوم خردادي را نواخته و از خجالت آنها در آمده بود. پس دشمن اصلي اش همين دوم خردادي ها بودند و نه آمريكاي جهانخوار.

بچه قرتي هاي ديروز كوي دانشگاه، امروز در سالن هاي سينماهاي كشور به تماشاي فيلم اخراجي هاي اين كارگردان مكتب نخوانده و بي سابقه سينما مي پردازند كه به زعم خود برادر مسعود كه در اعتراض به ناداوري در جشنواره فيلم فجر گفت كه نه مرغ مي خواهد نه سيمرغ حتي لايق كانديدا شدن هم در اين جشنواره هم نبود كه به قول محمد واعظي(دوست و همكار مطبوعاتي مان در البرز) حتي نصف مرغ هم نبايد به اين فيلم بدهند.

تكيه فراوان بر ديالوگ و استفاده از چهره هاي شهير سينماي ايران(اكبر عبدي، محمد رضا شريفي نيا، امين حيايي، كامبيز ديرباز و ...) در سالني كه تمامش پر شده از افرادي كه رژه مي روند روي اعصاب آدمي بس كه سر و صدا راه مي اندازند و به هر حركت بي مزه بازيگر با صداي بلند مي خندند و سوت و كف مي زنند، باعث مي شود كه به برادر مسعود گوشزد كنيم براي گرفتن سيمرغ نه به كوه قاف كه سر كلاسهاي كارگرداني برود بل بتواند كمي در حرفه جديد خود كارآزموده تر شود.

برادر مسعود ما بچه قرتي ها در سينماي اكران فيلمت خيلي خنديديم، البته نه به ديالوگ هاي مستند فيلمت، بلكه به اين نكته كه مردم فراموشكار ما كاش كمي رشادتهايت را در كوي دانشگاه به ياد مي آوردند و البته خودت هم اينقدر فراموشكار نبودي. ما خنديديم اما ياد باطبي و عزت و برادران محمدي و خيلي هاي ديگر را زنده كرديم. ما خيلي خنديديم، اما خنده ما از گريه هم غم انگيزتر بود


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 توسط رضا سلطانی

داستان پدر سوخته ها داستان تازه اي نيست.خيلي وقت است كه آنها در هرجا كه نگاه كني حضور دارند.در هر لباس و هر كسوت و رده اي. در همه كشورها و در كل تاريخ. در بين زنان و مردان و كوچك و بزرگ. پس براي ديدن آنها لازم نيست كه به خودت فشار آوري، به راحتي در اطرافت پيدا مي شود. البته پدرسوختگي درجه دارد، يعني بعضي ها خيلي پدرسوخته اند و بعضي ها كم. برخي هم فكر مي كنند كه پدرسوخته اند، در حالي كه نه پدر سوخته اند و نه حتي مادر سوخته،آنها خيلي ساده ساده هستند و در مواردي حتي راه راه. مثلاً از پدرسوخته هايي كه من مي شناسم هيچ كدام جمشيد نمي شود كه اتفاقاً جريده نويس هم هست. البته بيشتر كار اقتصادي مي كند. يعني از راه جريده نويسي و كارهاي جنبي درآمد زايي مي كند.لازم به توضيح نيست كه كارهاي جنبي جريده نويسي بيشتر درآمد زايي دارد. اين جمشيد دوستي به نام الماس دارد كه اين از آن نوع افرادي است كه فكر مي كند پدر سوخته است. از مطلب دور نيفتيم چون بعدها درباره جمشيد و الماس بيشتر خواهم نوشت. چند مورد از پدرسوخته هايي را كه هم من مي شناسم(نه آنطور نمي شناسم!) معرفي مي كنم تا شما به عمق مطلب پي ببريد. ديديد اين ملوانان پدرسوخته انگليسي را. انگار عروسي شان بود با آن كت و شلوار و كراوات. حتي از بسياري از اطرافيان ايراني شان هم خوش تيپ تر بودند!!!! انگار نه انگار كه آنها را گرفته اند به جرم تجاوز به مرزهاي ايراني.پدرسوخته ها آمدند و تجاوز به مرز كردند و غذا خوردند و جو راه انداختند و با بدرقه رفتند. يا ديديد اين شهرام پدرسوخته را. جزايري را مي گويم نه اين شهرام ترش و شيرين. فرار كرد و رفت و چند روزي حالي به خود داد و سپس با سر و صورت رنگي (دست برادران اطلاعاتي درد نكند)برگشت. خيلي پدر سوخته است پدرسوخته. اصلاً هرچي شهرام است پدرسوخته است مثل شهرام شب پره يا شهرام كاشاني يا شهرام صولتي يا شهرام خان(از اين به بعد اصلاً به پدر سوخته ها بگوييم شهرام). موارد ديگر از پدرسوخته ها را ديگر نام نمي برم چون مي ترسم پدرسوخته بريزند سرم و من هم دوست ندارم صورتم مثل شهرام پدر سوخته شود. اي پدر سوخته


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم فروردین 1386 توسط رضا سلطانی

1. حوصله مان سر رفت از بس نشستيم در خانه و به ديوارها زل زديم. بابا اينجوري هم مگر زندگي مي شود. تمام انرژي مان دارد هدر مي رود. تنها كار مثبتمان شده كتاب خواندن. الان هم كتاب از 275 روز بازرگان بهنود را مي خوانم. قصد دارم مطالعه بيشتري در تاريخ معاصر داشته باشم. اگر كسي كتاب خوبي سراغ دارد معرفي كند. هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم

2.آبان ماه مودم كامپيوترم سوخت و مانديم بدون اينترنت. البته هراز گاهي در كافي نتها اي ميل چك مي كردم ولي فرصت وب نويسي نبود. يكي از دوستان مي گفت مودم دستگاهت سوخته،مودم خودت كه نسوخته. الان كه فكر مي كنم مي بينم كه مودم خودم هم سوخته بوده و خبر نداشتم. اميدوارم فعالتر باشم و بيشتر بنويسم. يكي نيست بگه بابا وب تو رو كي مي خونه؟

3.اسفند ماه به اتفاق دوستان نهضت آزادي رفتيم احمد آباد براي سالگرد مصدق. جاي دوستان خالي بسيار خوش گذشت. همه بزرگان(البته به زعم خودم) بودند و كلي خاطره از آنها درباره آن دوران شنيدم.اميدوارم دوباره قسمت شوم و بروم.اما نكته اي كه خيلي جالب بود شباهت نوه دكتر مصدق به مصدق بود.وقتي ديدمش كپ كردم. فكر كردم خود مصدق است. البته لازم به يادآوري است كه من فقط عكس دكتر مصدق را ديده ام.

4. اميدوارم بيشتر باشم و بنويسم. شايد از اين طريق خالي شوم.ياد روزهاي دانشجويي به خير كه يك لحظه آرام نمي نشستم و همش فعاليت مي كردم. نه آنطور فعال و نه اينطور منفعل. يادش به خير


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 توسط رضا سلطانی