طياره به سمت بال چپش كج شد، اين نشانه نشستن هواپيما بود، پروازي كه البته در دقايق آخرش به علت وجود دستاندازهاي هوايي در مسير، آنچنان كه بايد، به مذاق خوش نيامد، چه با هر تكاني فكر ميكردم كه عنقريب است هواپيما سقوط كند. ترس طبيعي. از پنجره بيرون را نگاه كردم. كويري بودن شهر را در اين نما به خوبي ميتوان تشخيص داد. رنگ خانههاي شهر نيز هم رنگ اطراف شهر است، به رنگ خشت، به رنگ كوير. تمام شهر از اين نما، يك اندازه است، هيچ پستي و بلندي ديده نميشود، حتي وقتي با مشقت فراوان به بالاي بناي امير چخماق ميروم، اين نكته را به وضوح درمييابم. همه خانهها هم اندازه يكديگر، البته از لحاظ ارتفاع. هيچ خانهاي بلندتر از ديگري نيست و اگر هم باشد تنها به اندازه يك طبقه. كريم حري مسئول روابط عمومي شركت توسعه معادن در دور دست 3 واحد ساختمان را نشان ميدهد كه البته به نظر ميرسد در خارج از شهر واقع شدهاند و عنوان ميكند كه آن ساختمانها تنها بناهاي بلند شهر هستند كه در سالهاي جاري احداث شدهاند.
از هواپيما، آنچه كه بيشتر به چشم ميآيد، خيابانهاي عريض و طويل شهر است كه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب امتداد يافتهاند تا حركت در شهر را هموار كنند.
خيابانهاي اين شهر به طرز عجيبي بزرگ هستند كه براي جلوگيري از به وجود آمدن ترافيك احداث شدهاند. حتي در طول حركتمان در شهر يك مورد هم ترافيك مشاهده نشد. قابل توجه پايتختنشينان.
طياره با سر و صداي فراوان به زمين تكيه داد. لحظاتي طول كشيد تا توانستيم از هواپيما خارج شويم. حتي يك صندلي خالي هم در هواپيما وجود نداشت. نميدانم كدام يك از همراهان بود كه در مهرآباد با مشاهده ظرفيت بر هواپيما از عدم استقبال پروازها در زنجان ياد كرد و باز هم نميدانم چه كسي بود كه ميگفت يزد هر روز يك پرواز رفت و برگشت به تهران دارد و در هر پرواز هم، تمامي صندليها پر ميشود.
از پلكان هواپيما كه پائين ميآيي، داغي آسفالت با گرماي هوا همراه ميشود و حمله ميكند به طرفت، به سرعت به ترمينال فرودگاه ميرويم، آمدهاند استقبالمان، شخصي كه تا آخر سفر همراهمان بود و تا انتهاي سفر هم نام او را ياد نگرفتم. سوار بر اتوبوس ميشويم و به طرف هتل رهسپار.
يزد، شهر بادگيرهاي بلند، شهر كوير، شهر صنعت، شهر كاشي و سراميك، شهر فرش، شهر ساختمانهاي يك دست، شهر زرتشت، شهر دين، شهر بيلبوردهاي عظيم تبليغاتي، شهر بدون ديوار نوشته، شهر زورخانههاي باستاني، شهر بدون ترافيك، شهر مردمان خوش برخورد، شهر زنجانيها به گونهاي كه در بسياري از معادن و صنايع يزد، زنجانيها حضور دارند، شركت توسعه معادن روي توانسته با حضور خود زنجان را نامي آشنا بكند براي يزديها. برنامه سفر بسيار فشرده است و البته چارهاي هم نيست، وقت كم بود و بايد طبق برنامه پيش ميرفتيم. بعد از اسكان در هتل باغ زيباي مشيرالممالك در قلب شهر، اعلام ميشود كه ساعت 5/1 حركت به طرف معدن چاه مير است. حول و حوش ساعت 5/1 خبرنگاران جمع ميشوند. مرتضي الياسي عكاس روزنامه مردم نو بروشوري را كه در مورد آثار باستاني كشور است از روي ميز برميدارد و بعد از مطالعه آن ميگويد: حتي يك عكس و يا نوشته هم در مورد سلطانيه وجود ندارد. سرش را تكان ميدهد و همه به طرف اتوبوس ميروند. معدن چاه مير در حوالي شهرستان بهاباد حدود 240 كيلومتر از مركز استان فاصله دارد. حدود 15 كيلومتر كه ميرويم، سمت چپ جادهاي به طرف بافق جدا ميشود و ما هم از همان جاده راهي ميشويم. اكثر خبرنگاران خوابيدهاند و بعضي هم در حال گوش كردن موزيك با تلفنهاي همراه خود هستند. از جلوي كارخانه ذوب و روي بافق كه رد ميشويم، فكرش را هم نميكنيم كه فردا بايد به اين كارخانه بيائيم جهت بازديد. دماسنج اتوبوس هواي بيرون را 48 درجه نشان ميدهد و ما بيخبر از بيرون، منتظر رسيدن به مقصد هستيم. يك جاده آسفالته باريك در وسط كوير داغ و سوزان يزد كه هيچ نشاني از گياه و علف و سرسبزي ديده نميشود. يكي از دوستان ميگويد اگر ماهي 10 ميليون هم بدهند، نميآيم در چنين مناطقي زندگي بكنم. ولي شايد اين دوستمان نميدانست كه به معدني ميرود كه در آنجا در وضعيت بسيار بدتري همشهريانش در حال كار بر روي معدني هستند. اين همشهريانمان به گفته خود مدتهاست كه خانواده خويش را نديدهاند و از شهر و ديار خود دور هستند. اين همشهريانمان جان خود را از سر راه پيدا نكردهاند، ديوانه هم نيستند. اينها همانهايي هستند كه بعد از واگذاري معدن انگوران به افراد غيربومي، به اينجا آمدهاند براي كار. در واقع آنها قبلاً در انگوران كار ميكردهاند، همه با هم، ولي آنها را از انگوران كنار گذاشتهاند، همه با هم.
حوالي ساعت 6 عصر به بهاباد ميرسيم، شخصي سوار اتوبوس ميشود، همه برميخيزند و با او خوش و بش ميكنند نه به فارسي، بلكه به تركي آن هم با لهجه زنجاني. به انتهاي اتوبوس كه ميآيد، او را ميشناسم. مهندس خسروي مديرعامل شركت معدنكاران انگوران. اتوبوس به دنبال تويوتا و يك خودرو پژو GLX كه پلاك زنجان است، حركت ميكند. چند كيلومتري ميرويم تا به روستاي چاه مير ميرسيم. از اتوبوس پياده ميشويم. بقيه راه را با اتوبوس نميتوان رفت و بايد با خودروهايي كه آماده شده حركت كرد تا به معدن رسيد. در گروههاي چهار نفره سوار بر ماشينها ميشويم و به طرف معدن حركت ميكنيم، در حالي كه توسط نيروي انتظامي اسكورت ميشديم. پس از حدود 5 كيلومتر به معدن ميرسيم جايي كه با نام شركت معدنكاران انگوران گره خورده است. نقطه صفر مرزي كرمان و يزد. بين كوههاي نه چندان بلند. خسروي ميگويد پشت اين كوهها، استان كرمان است. يكي از همراهان تعريف ميكند كه برخي مواقع اشرار را ديده است كه از اين حوالي عبور ميكنند و البته تاكنون كه كاري به كار كسي نداشتهاند و نيروي انتظامي هم به خاطر همين همراه ما آمده است. از ماشينها پياده ميشويم، مهندسان و كاركنان معدن به استقبال ميآيند. بازدید از معدن و سخنان خسروی پایان بخش این دیدار بود.
آفتاب در حال غروب كردن بود كه سوار اتوبوس شديم تا به بهاباد و از آنجا به يزد بازگرديم. در طول مسير روستاي چاه مير تا بهاباد از چند روستا رد شديم و جالب اينكه با وجود واقع شدن روستاها در مناطق محروم از وضعيت خوبي برخوردار بودند. در اتوبوس خسروي با چند تن از خبرنگاران در حال صحبت بود و درباره معدن انگوران و نامهربانيهايي كه به زنجانيها شده، سخن ميگفت. بقيه هم تقريباً از فرط خستگي در صندليهاي خود فرو رفته بودند. به بهاباد كه ميرسيم، اتوبوس راه خود را به طرف دفتر شركت كج ميكند. در آنجا خسروي و يكي از مهندسان شركت توضيحاتي در مورد نحوه كار و چگونگي استفاده و فعاليت معدن ارائه ميدهند. پس از توقف 1 ساعته راهي يزد ميشويم. همه خسته از پرواز و مسافرت با اتوبوس، اواخر شب به هتل ميرسيم تا براي برنامههاي فردا آماده شويم. بعضيها تا پاسي از شب مشغول گپ زدن در محوطه و بعضي ديگر هم در يكي از اتاقها مشغول ديدن فيلم مربوط به شوراي دوم و سوم زنجان ميشوند. اعلام ميشود كه ساعت 9 صبح فردا به طرف كارخانه ذوب روي بافق حركت خواهيم كرد.
هم اينكه معدنكاران زنجاني پس از كنار رفتن از معدن انگوران، نااميد نشده و در جاي ديگري كار خود را ادامه ميدهند، جاي تقدير و قدرداني دارد. مطمئن باشيد در منطقهاي كه خبرنگاران از آن بازديد كردند، از شدت گرما، حتي نفس كشيدن هم دشوار است، چه رسد به كار كردن و آن هم كار معدني كردن. استان خودمان معدني مثل انگوران داشته باشد و معدنكاران آن مجبور باشند در مناطق اين چنيني به كار و فعاليت بپردازند.
حوالي ساعت 9 صبح روز پنجشنبه به طرف مجتمع ذوب روي بافق حركت كرديم. اين كارخانه در كيلومتر 45 جاده يزد- بافق در مجاورت ايستگاه راهآهن چاه خاور بعد از گلوگاه فهرج و در فاصله 80 كيلومتري معدن سرب و روي بافق و در فاصله 30 كيلومتري شمال معدن مهديآباد در مساحتي بالغ بر 200 هكتار و با سرمايه اوليه 5/2 ميليارد ريال با خريداري تكنولوژي، دانش فني، ماشينآلات و همچنين نظارت بر نصب از شركت NFC چين احداث گرديده است. بازدید از نقاط مختلف کارخانه و توضیحات مسئولین همچنین شرکت در جلسه مطبوعاتی از جمله برنامه های گروه در کارخانه بود. نکته جالب توجه تعجب مسئولان کارخانه از تعداد زیاد خبرنگاران بود به طوری که یکی از آنها عنوان می کرد که در طول این سالها حتی یک خبرنگار هم به این شرکت مراجعه نکرده است.
پس از بازدید همه عكس يادگاري با پرسنل كارخانه ميگيرند و سپس از شدت گرما به طرف اتوبوس ميدوند. اتوبوس پناهگاه خبرنگاران شده است كه براي گريز از گرما به آن پناه ميبرند و اين بطريهاي آب معدني است كه هي دارد خالي ميشود. حميد رحمتيان چند ليوان برداشته و با يك بطري در حال ريختن آب براي خبرنگاران است. اتوبوس به طرف يزد حركت ميكند و سريعتر از آنچه كه فكر ميكرديم به شهر ميرسد. بازديدها تمام شده و بقيه وقت به گردش در شهر صرف ميشود تا پرواز جمعه ساعت 11.
وقتي همه عصر پنجشنبه به بالاي بناي امير چخماق رفتيم، ميشد از بالاي اين بناي عظيم، تمام شهر را از نظر گذراند. بافت مركزي شهر تقريباً بدون تغيير باقي مانده است و تنها به مرمت و تعمير بسنده كردهاند و ميشود گفت هيچ بنايي تخريب نشده است. بادگيرهاي بلند شهر تقريباً همه پيدا هستند. شهر يكدست و صاف. به جرأت ميتوان گفت شهر يزد از لحاظ مبلمان شهري جزء بهترين شهرهاي كشور ميباشد.
هنگام اذان كه ميشود، همه به طرف مسجد حركت ميكنيم. نكتهاي در مسجد ديدم كه باورش كمي مشكل بود. اول اينكه اصلاً در مسجد جاي خالي وجود نداشت و همه در صف مشغول اداي فريضه الهي بودند. در لحظهاي كه وارد مسجد ميشدم، جوان موتوري را ديدم كه به سرعت به در مسجد نزديك شد و موتور خود را خاموش نكرده به زمين انداخت و به طرف صف دويد تا از نماز جماعت عقب ماند. پس از نماز با مرتضي الياسي همراه شديم با دو توريست فرانسوي براي ديدن محلي كه به 6 بادگير موسوم بود و گفته ميشود در روزگار گذشته به عنوان يخچال استفاده ميشده است. به محل كه ميرسيم، به علت تاريكي شب مرتضي نميتواند عكس بگيرد و ناچاراً برميگرديم. گردش در باغ دولت آباد برنامه پاياني شب بود و فردا صبح حركت به طرف تهران و از آنجا هم به زنجان.
ادامه مطلب
